کاش می دونستی چقدردلم هرروز بهانه ی تورا میگیره
کاش می دونستی
چقدردلم هوای با تو بودن کرده
کاش می دونستی چقدردلم ازاین روزهای سرد
بی توبودن گرفته
کاش می دانستی چقدردلم برای ضرب اهنگ قدمهایت
گرمی نفسهایت، مهربانی صدایت تنگ شده
کاش می دانستی چقدردلواپس توام
كاش...
خودکار را کنار گذاشته ام...
فاتحه ایی برایت میخوانم...
دنیا جایی برای تو ندارد...
حتی برای من...
همیشه دلتنگ هستم...
دلتنگ تر از همه دلتنگی ها...
برای تو...
گوشه ایی مینشینم...
حسرت های نبودنت رامیشمارم...
آغوش های نداشته ات را...
جایی ندارد...
دنیا...
برای آغوش تو...
نمیدانم...
به کدام دلتنگی خندیدم...
تورا به کدام گناه جدا کرده اند...
از من...
دلتنگم...
فقط آغوشت را میخواهم...
دیگر نمی آیی...
میدانم که میدانی...
دنیا جایی ندارد...
برای تو...
برای من...
خوشبختي هايم را
با عجله در سرنوشتم نوشته بودند
بد خط بود ،
روزگار آنها را نتوانست بخواند ...!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلم یک خواب می خواهد... یک خواب عمیق... هم وزن مرگ
تنـــــــهایی...
دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت ...
حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ...
زخم داشت و ننالید...
گریه کرد ؛ اما اشک نریخت ...
حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !
حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود ... !!
بغضی شکفته شده
ویرانه ای به دشت دلتنگی ها
خرابه ای به جا مانده از دل
آری، این خرابه را دوست دارم
دلتنگ که می شوم
آب و جارو می کنم خلوت دلم را
فرشی از خاطرات در میانش پهن می کنم
بر آن می نشینم و از انتظارت دور می شوم
تنها لحظه ای
می خواهم باور کنم .... ببینم که آمدی
خسته ی انتظارت نیستم ... فقط می ترسم
از راهت که به خرابه دل من، این دل ویران من نرسد
می ترسم ... از لحظه ای که دلم باز خواست کند
.
.
تو فقط بیا

گام بر میدارم در کوچه های بی کسی...
و تنهایی را با تمام وجودم در آغوش گرفته ام...
و تنها همدم من قطرات بارانیست...
با اشک های من همراه می شوند...
و غبار دلگیری را از چهره من می زدایند...
تا هررهگذری با غم من آشنا نشود...
سالهاست من...
رازهای خود را با آسمان در میان میگذارم...
و بار غمم را به دوش شمس...
و درد و دل با ماه میکنم...
شاید تو...
همدمی باشی که مثل من راه گم کرده ایی...
نه...
اشتباه است...
تو راه را میدانی...
عبور میکنی از روبه رویم میروی بی من...
خوش به حال تو که من در قلبت جایی ندارم.
من...
دردانه تو...
خسته تراز لبخند خسته زندگی...
کنجی نشسته ام...
به آغوش کشیدم زانوی غم را....
من...
دردانه تو...
تقاص تنهایی را به همه دنیا پس دادم...
من...
دردانه تو...
به جای پیرهن تو سایه مرگ را به تن کشیدم...
من...
دردانه تو...
به آغوش بگیر در خلوت خاک خانه ات..
سردتر از دنیا که نیست چهارگوش خانه ات...
من...
دردانه تو...
خسته ام از تمام باران...
به آغوش بگیر مرا...

سکوت بی فریاد هر شب سهم من است.
این شب ها
در آغوش بی کسی
بی صدا اشک میریزم.
خدایا زمینت را نمیخواهم،
مرا
به آغوشت بخوان.
دیگر، تاب این دل شکسته را ندارم.
دیگر
به فریادهای بی صدای هر شب
تاب نمی آورم.
خدایا ...
من
سکوت
نمیخواهم.
من
قلب شکسته
نمیخواهم.
خدایا زمینت ارزانی خودت، بندگانت ارزانی خودت.
من
تلخی
نمیخواهم.
خدایا تا به کی شکستن را، تاب بیاورم.
خسته ام؛
خسته ام از اعتمادهای شکسته...
ببخشش را از تو آموختم ولی تا به کی باید بخشید
این سنگدلان زمینی را.
مرا به آغوش بخوان...
اشکم را میگویم
باز سرازیر شده
به پاس بودنت در همه ی روزهای گذشته
و به خاطر رفتنت
به خاطر چیز وحشتناکی که
در همین نزدیکی ها کمین کرده
و انتظارم را میکشه
به خاطر تنهایی!!!
کمی آن طرف تر بایست...
میترسم......
آوار فرو ریخته وجودم خاکیت کند....
دستم را که نگرفتی...
لگد مال نکن این خاک ها را..........
وجود من است.....
روزی هستی تو بود...
کمی آن طرف تر بایست...
.: Weblog Themes By Pichak :.

